تبلیغات
خاطرات یك سرباز - روز پنجم- روز آزادی از پادگان
 
خاطرات یك سرباز
سرباز یگان 532 مرکز آموزش 01 نزاجا
پنجشنبه 10 دی 1388 :: نویسنده : علی

امروز پنجشنبه رو با این امید با اشتیاق بیدار شدیم كه قرار بود ساعت 12 ظهر مرخص شیم بریم خونه تا شنبه صبح.  صبح بچه ها رو بردن مسجد زیارت عاشورا. از اونجا كه بنده و یكی از دوستام منشی بودیم و امروز كلی كار داشتیم مسجد هم پیچیده شد. باید بایگانی پرونده ها رو مرور میكردم كه ببینم چی به چیه. آماده كردن دفترچه مرخصی بچه ها كه كلی وقتمونو گرفت. ظهر خبر رسید كه امروز قراره تا ساعت 4 بمونین كه بعد از ظهر باید برین میدان آموزش رزه (كیبوردم خرابه بخونین rezhe). ناهار رو كه قیمه بود عجله ای خوردیم و اومدیم دفتر. دیگه كم كم داشتیم با دو تا افسر آموزشیمون رفیق میشدیم و شوخی میكردیم و خوش میگذشت. ساعت 2 كه وقت آموزش بود همه رو به صف كردن كه برن میدان. همه با حسرت بهمون نیگاه میكردن و مام واسه خودمون پادشاهی میكردیم.

فرمانده اومد تو دفتر و رو به من كه سریع برو آماده شو باید تو هم با بچه ها بری. آخه امروز تو میدان قرار بود همه بزرگاه بیان واسه همین گفتن همه باید برن. چند دقیقه آموزش قدم رو به راست راست و به چپ چپ داشتیم كه بعد به صورت قدم زنان نظامی و تو صف مرتب رفتیم سمت میدان. همه گروهان ها بودن و افسراشون در حال آموزش كه چه جوری باید رزه بریم.

 یك دو سه چهاررررررر

یك دو سه چهاررررررر

با مزه بود اولش ولی بعد از یه ساعت دیگه همه نفسشون گرفته بود. مثل آدم آهنب باید راه برید و سر ضرب اول با صدای طبل بزرگ پای چپتون رو تا كمر نفر جلویی بیارید بالا بكوبید زمین كه ایشالا بعد از آموزشی مستقیم برید فیزیوتراپی پا و كمر و...

اینا كه همش میگن هدف تربیت سربازان لایق  برای مملكت من نمیدونم سربازی كه از نظر فیزیكی تو این دوران داقون میشه به چه درد میخوره. از اونجا كه من قبل از اموزشی یه كم ورزش میكردم  و تا تو چشم افسرا نبودم پا نمی كوبیدم زیاد سخت نگذشت.

خداییش سربازی واسه بعضی ها لازمه. بابا یارو بعد یه ساعت آموزش هنوز نمی تونست به صورت منظم و آهنگین قرم بزنه. انگار تاحالا تو عمرش داشته به روروعك راه میرفته. آخه اینم كاری داره.

سرتونو درد نیارم، بعد از یك ساعت و نیم آموزش شل و پل برگشتیم آسایشگاه كه آماده شیم واسه رفتن به خونه. دیگه تا دفترچه ها آماده شن و بزنیم بیرون شد ساعت 5. 

از پادگان كه داشتم میومدم بیرون كلی آدم بیرون وایساده بودن كه منتظر بچه هاشون بودن بیان بیرون. انقدر خوشحال بودم احساس میكردم به سمت نور دارم پرواز میكنم. این دو روز و نیم واقعا مثل یه هفته برام گذشت. اینشو دوست دارم كه زمان دیر میگذره. مثل ندید بدیدا اینور اونور رو نگاه میكردم. به سختی یه ماشین دربست گرفتم تا خونه. انقدر خسته بودم كه حوصله چونه ززدن سر قیمت رو نداشتم. گفتم آقا فقط برو. تو اون لباس سربازی واقعا حس غربت بهم دست میداد. تا رسیدم خونه مسقیم رفتم زیر دوش آب گرم. در تمام طول این سه روز این لباسا رو از تنم در نیاورده بودم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 11:07 ب.ظ
Hi to all, how is the whole thing, I think every one
is getting more from this site, and your views
are fastidious designed for new users.
سه شنبه 28 شهریور 1396 02:13 ق.ظ
I am really loving the theme/design of your weblog. Do you ever run into any browser compatibility issues?
A number of my blog visitors have complained about my website not operating correctly in Explorer but looks great in Chrome.
Do you have any tips to help fix this issue?
دوشنبه 27 شهریور 1396 10:11 ب.ظ
Hello, just wanted to say, I enjoyed this post. It was helpful.
Keep on posting!
چهارشنبه 25 مرداد 1396 02:25 ب.ظ
Hi there! I'm at work browsing your blog from my new iphone!
Just wanted to say I love reading through your blog and look forward to all your posts!
Carry on the outstanding work!
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:48 ب.ظ
No matter if some one searches for his essential thing, so he/she wishes to be available that in detail, thus
that thing is maintained over here.
شنبه 17 تیر 1396 05:21 ق.ظ
This is the perfect webpage for everyone who really wants to find out about this topic.
You understand so much its almost tough to argue
with you (not that I really will need to?HaHa).
You certainly put a fresh spin on a topic that's been discussed for a long time.
Wonderful stuff, just wonderful!
سه شنبه 2 خرداد 1396 02:23 ق.ظ
This post offers clear idea in support of the new users of blogging, that really
how to do running a blog.
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:29 ب.ظ
Keep this going please, great job!
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 03:08 ب.ظ
It is the best time to make some plans for the long run and
it's time to be happy. I've learn this put up and if I could I desire
to recommend you few attention-grabbing things or advice. Maybe you could write next articles relating to this
article. I desire to learn more things approximately it!
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 01:29 ب.ظ
Howdy! I simply would like to offer you a big thumbs up for your excellent information you have got right here
on this post. I am returning to your blog for more soon.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 05:18 ق.ظ
I am sure this article has touched all the internet viewers, its really really fastidious paragraph on building up new webpage.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:46 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my kids. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She
put the shell to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is totally
off topic but I had to tell someone!
شنبه 12 فروردین 1396 02:02 ب.ظ
Hey would you mind sharing which blog platform you're using?
I'm looking to start my own blog soon but I'm having a hard
time deciding between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your design seems different then most
blogs and I'm looking for something unique.
P.S My apologies for getting off-topic but I had to ask!
دوشنبه 15 دی 1393 02:34 ب.ظ
سلام.نامزدم10/3اعزام شده04بیرجند.دیگه نیومده ایا بهشون مرخصی میان دوره میدن؟لیسانس کامپیوتره تک پسره میفته شهر خودش بعدا؟دوره کد میخوره به نظرتون؟
چهارشنبه 5 اسفند 1388 09:08 ب.ظ
مرسی از نوشتن خاطراتت

3روزه كه نامزدم رفته سربازی تنها كاری كه الان دوست دارم انجام بدم اینه كه خاطرات سربازای پادگان 01 رو بخونم بعد براش تعریف كنم كه اونم به تجربش اضافه بشه. :((
علی خواهش، اگه نگرانشی که سخت بگذره خیالت راحت 01 اصلا سخت نمیگیرن ولی اگه دوریش اذیت میکنه خوب دیگه سمانه خانم اینم مرحله ای از زندگی که خیلی چیزا رو براتون به تجربه میاره. زودتر از اون چیزی که فکر کنین میگذره.
دوشنبه 14 دی 1388 01:25 ق.ظ
az khoondane webloget lezzat mibaram... jeddi migam
شنبه 12 دی 1388 08:22 ب.ظ
اِاِ اِ اِ
اسم و آدرس یادم رفت
شنبه 12 دی 1388 08:21 ب.ظ
سلام
عجب حسیه : آزادی!!!


راستی داغون رو این شکلی می نویسن نه داقون
از شما که تحصیل کرده ای بعیده


علی شما هم اگه مثل من یه چند روز تو پادگان میموندی و كلی حرف جمع میشد تو دلت كه بخوای یهو همه رو بریزی بیرون داقون كه داقونه، اسم خودتم احتمالا غلط مینوشتی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :