تبلیغات
خاطرات یك سرباز - روزهای سخت بلاتكلیفی - ستاد نیرو
 
خاطرات یك سرباز
سرباز یگان 532 مرکز آموزش 01 نزاجا
پنجشنبه 20 اسفند 1388 :: نویسنده : علی

بالا خره بعد از 2 ماه آموزشی و 15 روز مرخصی پایان دوره طولانی ، 15 اسفند باید خودمو معرفی میكردم به ستاد نیروی لویزان تو خیابان ارتش برای ادامه خدمت. با دوستم امیر حسین شب قرار گذاشتیم كه 7 اونجا باشیم. راهش واسه من خیلی زیاد نبود، 30 دقیقه شد. وقتی رسیدیم گفتن تا 8 منتظر بمونید بیرون. كم كم بقیه سربازا هم اومدن و تعدادمون حدود 40 نفری شد (همه ستوان 2 یا ستوان 1 بودن) و فكر كنم همشون هم از 01 اومده بودن. بعد از كلی چرت زدن ساعت 8.30 رفتیم تو. باز دژبان بازی و چرندیاتی كه بعضی از این دژبان سربازا میگن كه بگن ما هم هستیم و زورمون زیاده. مام كه دیگه كلی ستاره رفته بود رو دوشمون و دیگه زورمون میومد راستش

بعد رفتیم تو یه ساختمان واسه اینكه ما رو پذیرش كنن. یه سری فرم بود كه باید پر میشد. و باز كلی الاف نشستیم كه تكلیفمون مشخص شه. (اگه ایشالا قسمتتون شد صبح زود نرید بیخود الاف میشید). هر از گاهی یكی میومد میگفت اقا كی كامپیوتر خونده كی مدیریت و حقوق خونده و كی فلان چیز رو بلده و اكثر بچه ها هم مثل اینكه از قبل توجیه بودن و صداشونم در نمیومد.  به قول یه دوستی میگفت هر چی بهت گفتن بگو بلد نیستم و واسه هیچ چیزی هم داوطلب نشو . (البته همیشه هم جواب نمیده ها  بهترین كار اینكه از قبل آمار بگیرین و  از این چیزا هست كه میگن،چی ؟ پارتی؟؟ آره یه همچین چیزی ، مطمئن ترین راهه).

سرهنگ .. مسئول پذیرش و تقسم كه آدم خوبی هم بود  اول خوش آمد گویی كرد و بعد عذر خواهی كرد از اینكه امكان پذیرایی نیست و فضا كوچیكه و شماهم مجبورین رو زمین بشینین... سعی میكنیم زودكار پذیرشتون انجام بشه و تشریف ببرید. یه سری كه از قبل هماهنگ كرده بودن و امریشون مشخص بود و آماده كه كدوم قسمت میفتن. مدام هم تلفن زنگ میخورد و هر از گاهی اسم یكی رو صدا میكردن كه بله دیگه سفارش شه

ماهم كه بی كس و كار منتظر بودیم ببینیم شانسمون چه جوریه و كجا میفتیم. البته دیگه خیلی مهم نبود چون معمولا كار اداری بود و از 7 شروع میشد تا 2. البته قسمتهایی هستن كه ممكنه چند روز در هفته تا غروب مجبور شین بمونین یا بعضی قسمتها نگهبانیشون بیشتر یا بعضی جاها اصلا نگهبانی نداره.

یكی اومد نیازمند متخصص كامپیوتر كه با نرم افزارهای گرافیكی هم كار كرده باشه بود. امیر حسین هی میگفت برم نرم. یكی دو نفری هم داوطلب شده بودن و داشتن با یارو صحبت میكردن. امیرحسین هم دستشو بلند كرد و گفت منم هستم. یارو هر چیزی میپرسید امیرحسین میگفت بلدم، photoshop, 3Dmax, maya...

خلاصه یارو باهاش حال كرد و امیر رو پذیرش كردن واسه یكی از قسمتهای رایانه كه البته الان فكر كنم هر روز به خودش میگه لعنت به زبانی كه بی موقع...  آخه آخرین بار كه باهاش حرف زدم میگفت كارا زیاده و تا 7 8 غروب باید بمونیم. حالا بعدا خودش اگه خواست میگه از احوالاتش.

بله دونه دونه اسمها رو صدا میكردن و سرهنگ یه چند تا سوال كوچیك میپرسید و بعد نسخشون رو مینوشت. نوبت من كه شد ازم پرسید كجایی هستی گفتم شمال، داشت رو برگم یه چیزی مینوشت گفتم البته الان ساكن تهرانم. گفت داشتم میفرستادمت شمالا، بالاخره كجایی هستی ؟ یهو شوكه شدم ، گفتم شمال كه ارتش نداره! گفت چیكار داری میخوای بندازمت شمال؟ منم كه گیج شده بودم گفتم اگه اجازه بدین فكرامو بكنم بگم بهتون.

گفت نوشهر، كه حدود یك ساعت و نیم راهه تا شهرمون. رفتم تو محوطه یه ساعت با خودم فكر كردم كه برم یا نه. از طرفی نزدیك بود میگفتن یه جائیكه هتله و لباس شخصی میری و حال میكنی. ولی من چندین ماه بود داشتم واسه خونه و كار تهران برنامه ریزی میكردم و دیگه عادت كرده بودم. از اینكه یهو همه چیز عوض می شد و باید میرفتم و جدا میشدم از همه دوستام ناراحت بودم. خیلی دو دل بودم. رفتم بالا كه یكم اطلاعات بیشتر بگیرم. یكی از افسرا كه پذیرش میكرد پرسید بالاخره تصمیم گرفتی؟ بابا بیا برو خیلی خوبه نزدیكه به شهرتونه، 24 ساعت وایمیسی و 48 ساعت مرخصی و از این حرفا. از اونجا كه تو ارتش رو هیچی نمیشه حساب كرد ساكت بودم و همچنان فكر میكردم. خیلی چیزا بود كه داشتم بهشون فكر میكردم كه اینجا دیگه نمیشه نوشت.

سرهنگ یهو اومد پرسید بالاخره تصمیم گرفت؟ تا اومدم حرف بزنم سروانه گفت بله جناب سرهنگ میخواد بره شمال. منم دیگه چیزی نگفتم. گفت برو بشین نامه تو آماده كنم بری.

بعد از 20 دقیقه صدام كرد و یه برگه داد دستم  كه روش نوشته بود:

از:  ستاد فرماندهی نیروی زمینی لویزان

به: امیر.. كانون بازنشستگان آجا

... ستوان یكم وظیفه علیرضا... برای انجام خدمت در تاریخ 16/12 به حضور معرفی میگردد... (خلاصه نوشتما)

دیگه ساعت داشت 2 میشد. برگه رو گرفتمو اومدم خونه كه فردا برم كانون، تو خیابان فاطمی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 10 اسفند 1396 05:29 ب.ظ
به طرز انکار ناپذیری آنچه گفتی را تصور کن! شما
توجیه مورد علاقه به نظر می رسد در شبکه ساده ترین چیزی که به یاد داشته باشید
از. من به شما می گویم، قطعا حتی به عنوان مردم هم خجالت می کشم
فکر می کنم در مورد مسائل که آنها فقط در مورد درک نمی کنند.
شما کنترل کردید تا ناخن را روی سطح بالا قرار دهید به طوری منظم که مشخص شود
همه چیز را بدون هیچ عارض جانبی اضافی، دیگران را می توانید از
سیگنال. احتمالا دوباره به دست آوردن بیشتر خواهد بود

با تشکر
چهارشنبه 9 اسفند 1396 12:00 ب.ظ
با تشکر، من اخیرا در جستجوی اطلاعاتی در مورد این موضوع هستم
سن و سالت من بهترین تا حالا هستم ولی،
چه اتفاقی در مورد نتیجه گیری آیا درباره عرضه مطمئن هستید؟
سه شنبه 28 شهریور 1396 12:29 ق.ظ
Hi there, constantly i used to check web site posts here in the
early hours in the dawn, for the reason that i enjoy to find
out more and more.
یکشنبه 26 شهریور 1396 03:08 ق.ظ
Pretty section of content. I just stumbled upon your
web site and in accession capital to assert that I get actually enjoyed account your blog posts.
Anyway I'll be subscribing to your augment and even I achievement
you access consistently rapidly.
دوشنبه 13 شهریور 1396 06:39 ق.ظ
Magnificent beat ! I would like to apprentice whilst you amend your website, how can i
subscribe for a weblog site? The account helped me a
applicable deal. I had been a little bit acquainted of this your
broadcast provided vibrant clear idea
چهارشنبه 25 مرداد 1396 01:47 ب.ظ
Quality posts is the main to interest the people to pay a visit the web
page, that's what this web site is providing.
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:43 ب.ظ
I need to to thank you for this very good
read!! I definitely enjoyed every little bit of
it. I've got you book marked to look at new stuff you post…
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:51 ب.ظ
What's up, its fastidious piece of writing about media print,
we all understand media is a impressive source of data.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 09:12 ق.ظ
Wow, marvelous blog layout! How lengthy have you been running a blog for?

you made running a blog look easy. The entire glance of your website is magnificent,
let alone the content!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 04:44 ب.ظ
Very rapidly this website will be famous amid all blog people, due to
it's fastidious articles
پنجشنبه 24 فروردین 1396 08:57 ب.ظ
Hi, I do believe your site could possibly be having browser compatibility issues.
Whenever I take a look at your blog in Safari, it looks fine however when opening in Internet Explorer, it has
some overlapping issues. I simply wanted to provide you with a quick heads up!
Other than that, great site!
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:52 ق.ظ
Hi to all, it's actually a good for me to pay a quick visit this web site, it contains
priceless Information.
یکشنبه 13 فروردین 1396 01:20 ب.ظ
I'm really loving the theme/design of your weblog.
Do you ever run into any browser compatibility issues? A small number of my blog visitors have complained about my
website not working correctly in Explorer but looks great in Safari.
Do you have any suggestions to help fix this issue?
جمعه 11 فروردین 1396 11:15 ب.ظ
We're a bunch of volunteers and opening a brand new scheme in our community.
Your website offered us with valuable information to work on. You have performed
an impressive job and our whole group will probably be grateful to you.
چهارشنبه 13 بهمن 1395 08:10 ب.ظ
داداش به نظرت بهترین جا تو خود ستاد نیرو کدوم قسمته یعنی اداری بری و بیای و مرخصی و ........
بعد ستاد نیرو جاش خوبه؟ از هر نظر یعنی خود شهر خود ستاد
چهارشنبه 11 فروردین 1389 05:13 ق.ظ
بابا این بنده خدا سوتی داده افتاده اینجا . یه سوتی دیگه بده که کارش بازداشتگاه و تجدید کل دوره و اعدامه . همون کاره خودته بکن امیرحسین جان سوتی هم نده
علی یه سوتی دیگه بده میره پیش پیمان
پنجشنبه 20 اسفند 1388 10:37 ب.ظ
علیرضا راست میگه. بد بخت شدم... هر روز تا ساعت 7-8... باورتون میشه افتادم اطاق بغلی امو پوری (برو بچ بهش میگن)، همونیکه همه جولوش زیر بارون سیخ وایساده بودیمو ازش 3تا خییلی خوب گرفتیم... اینقدر کارمون استرس داره که نگو. همه منشی دفترا سرهنگ کاملا... حدود 6-7تا امیر داریم و کلی محافظ. سرتونو درد نیارم، آرزو میکنم به منم کد میخورد...
علی بابا مگه قرار نشد عوض كنی جاتو؟ سوتی موتی بده بزار بندازنت بیرون . یا یه خورده چیز كن بلكه بهت ترفیع بدن بشی سرگرد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :