تبلیغات
خاطرات یك سرباز - روز چهارم- دومین روز اقامت در پادگان
 
خاطرات یك سرباز
سرباز یگان 532 مرکز آموزش 01 نزاجا
چهارشنبه 9 دی 1388 :: نویسنده : علی

دیشب ساعت 12 گذشته بود كه خوابیدم. صبح ساعت 4.30 كه بیدار باش اعلام شد یهو از جام پریدم. احساس كردم اصلا نخوابیدم. هنوز خوابم میومد ولی از اونجا كه به بیخوابی عادت داشتم  راحت از تخت پایین اومدم.

 


 خوشبختانه چون آسایشگاه گرم بود و مجبور نبودم برم زیر پتو آنكارد تختم به هم نریخته بود. بله آنكارد كردن تخت هم یكی از كارایی هستش كه باید یاد بگیرین. نحوه آنكارد كردن تخت با دو ملحفه و دو تا پتو و یه بالش كه اولش خیلی سخته و شاید دفعات اول 20 دقیقه براتون طول بكشه كه بعدا وقتی خوب یاد گرفتین چند دقیقه بیشتر بهتون وقت نمیدن واسه آنكارد كردن. این كار رو هر روز هم باید انجام بدین. واسه همینم من همون بار اول كه آنكارد كردم تختمو چند تا سنجاق بهش زدم كه دیگه زیاد خراب نشه (اولین كاربرد سنجاق). شبا هم زیر پتو نمیرفتم كه صبح مجبور نشم با چشم خوابالو درستش كنم.اشتباه نكنید اسمش تنبلی نیست، زرنگیه. توصیه میكنم بهتون كه یه پتو واسه فصل های سرد یه ملحفه بیارین كه استفاده كنین. راستی دیروز كه روز اول بود همه چیزهایی كه قرار بود بگیریم (استحقاقی) بهمون دادن: 2 تا پتو یكی برای زیرتون و یكی آرم دار واسه رو انداختن، 2 تا ملحفه آرم دار. یه جفت دمپایی، 3 پاكت پودر لباس شویی (دلتونو خوش نكنین پودر ماشینی نیست)، 2 شامپو كه البته شاید خوشایند اونایی نباشه كه موهاشون به كمتر از head&shoulders  و panten عادت نداره. 2 قالب صابون، یه حوله دست، یه حوله حموم، چند تا واكس و فرچه (تنها چیزی كه بهتون زیاد میدن واكسه) یكیشم واسه كل آسایشگاه كافیه در حالیكه من 4 تا داشتم.

یه پكی هم بود كه باید از بوفه میخریدیم كه شامل یه دفتر بود واسه جزوه بر داشتن و یه دفترچه یادداشت، یه دفترچه مرخصی كه واسه ورود و خروج باید ازش استفاده كنین. خودكار و كاغذ كادو كه نفهمیدیم چه كاربردی داره، یه پوشه و یه جعبه چوبی كه توش یه آینه بود كه باید موهامونو هر روز مرتب میكردیم  یه شونه (نخیر واسه مو نبود ،واسه برس كردن پتو) و باز یه واكس

بعد صف شدیم كه بریم عكاسخانه عكس پرسنلی بگیریم. 96 نفر بودیم كه عكاس هر یك ثانیه از 3 نفر عكس میگرفت ((: باور كنین جدی میگم. اصلا امون نمیداد بشینیم نامرد. وقتی برگشتیم دوباره صف شدیم كه تقسیم وظایف كنن. بله همه كارای گروهان رو خودمون باید انجام میدادیم. نظافت آسایشگاه، نظافت راهرو و محوطه و سویس های بهداشتی و سلف غذا خوری به اصطلاح از كارای چیپ بود كه خوشبختانه یا بدبختانه به ما نخورد. بیشتر از بچه های لیسانس بودن هر گروه هم یه ارشد داشت كه از بچه های فوق لیسانس بودن.  میگم بدبختانه چون این كارا شاید خوشایند نبودن ولی مسئولیت سنگینی نبودن و وقتی بچه ها كارشون تموم میشد دیگه كاری نداشتن. من و 4 تا دیگه از بچه های فوق لیسانس شدیم گروه كمك آموزشی كه وظیفه داشتیم میز و صندلی و وایت بورد و برنامه های آموزشی رو قبل از كلاسا اماده كنیم. دكتر گروهان هم شد ارشدمون. كلی حال كردیم با پستمون ولی این خوشی زیاد طول نكشید، حالا بعد میگم چی شد..

 

دوباره به صف شدیم و رفتیم مسجد.همه گروهانها اومده بودن مسجد پر بود. همه بزرگان اومده بودن واسه معارفه و باز توجیه. فرمانده پادگان، مسئول عقیدتی سیاسی پادگان، مسئول آموزش پادگان و یه چند نفر دیگه كه یادم نیست چیا گفتن چون من همش در حال چرت زدن بودم  آخه دو شب بود زیاد نخوابیده بودم. مسجد هم همیشه واسه بچه ها در حكم خوابگاه بود. بعد از مسجد گفتن برین آسایشگاه كه من پیچوندم رفتم تلفن بزنم و بالاخره بعد از 2 روز تونستم با دنیای خارج ارتباط برقرار كنم. باورتون نمیشه چقدر خوشحال شدم وقتی صدای برادرمو از تو تلفن شدم. بعد از چند تا تلفن كوتاهه دیگه رفتم ناهار. اولین صبحانه ای كه دیروز بود نون داشتیم و پنیر و خرما و چایی. دیروز ناهار هم برنج داشتیم با نصف قوطی تن ماهی و ماست و چایی. شام هم گوشت چرخ كرده و سیب زمینی سرخ شده و چایی. امروز صبح هم آب عدسی داشتیم با نشانه هایی از عدس له شده توش با چایی، ناهار هم برنج و مرغ و ماست باز چایی  . دستشون درد نكنه بچه های سلف كه همیشه چاییشون به راه بود. با اینكه من چایی خور نبودم زیاد ولی خیلی میچسبید. هر گروهان سلف خودشو داشت معمولا هم غذا اضافه میومد و بچه های سلف التماس میكردن بیاین بخورین. غذاهاش بد نبود ولی بهتر از غذاهایی بود كه دانشگاه آزاد دوران كارشناسایی میخوردیم. راستش خیلی حساسیت نشون نمیدادم و هر چی كه بود میخوردم واسه همینم نمی تونم بگم غذاهاش بد بود یا نه. زیاد گشنم نمیشد چون كلی با خودم پسته و كشمش آورده بودم و همیشه جیبم پر بود و هر از گاهی مینداختم بالا. راستش انقدر تو این دو روز پسته خوردم كه حالم از پسته به هم میخوره. پادگان 01 نیروی زمینی بوفه هم داره كه همه چی داره و نیازی نیست نگران غذا باشین. اگه با غذای سلف حال نكردین میتونین برین اونجا ساندویچ بخورین. تازه رانی هم داشت بوفمون

تازه داشتم با فكر پستم حال میكردم كه گفتن بچه های مقیم تهران دونه دونه برن اتاق فرمانده میخواد باهاشون مصاحبه كنه. نوبت من كه شد رفتم تو با حتراماتی كه یاد داده بودن یه پایی كوبیدمو نشستم.

آقای ... یه نیگاهی بهم انداخت و رو سینم كه خورده بود "ف ل و" كه فوق هستیو چی خوندی؟

ف ل و یعنی فوق لیسانس وظیفه، لیسانس اگه باشین رو سینتون میخوره "ل و" . دكتر و دامپزشك و هر چیزی كه شبیه این هم باشین میشین "پ و" یعنی پزشك وظیفه.

آره منم  سینم و سپر كردم و جواب دادم كه چی خوندم و كجا خوندم. گفت به به خویه خوبه.

 مجردی یا متاهل؟ مجردم قربان.

مجرد كامل یا نیمه مجرد؟!! مجرد كامل قربان !

بابت چیكارست؟ تو كار ساخت و ساز. شروع كرد راجع به آمار قیمت زمین و خونه...

خوب چند تا برادر خواهرین و چیكاره هستن؟ منم از تحصیلات برادر خواهرام كه میگفتم اونم هی حال میكرد و فقط میگفت احسنت به به خیلی خوبه.. منم جو گرفته بودو خیلی با جمله های قشنگ و سنگین توضیح میدادم راجع به تواناییهام و رشته تحصیلیم، بی خبر از اینكه چه گودالی واسه خودم دارم میكنم.

 چه جور آدمی هستی؟ قربان اگه گزینه ای دارید تیك بزنم. نخیر تو یه جمله بگو چجور آدمی هستی.

بعد از چند ثانیه فكر كردن:  منطقی، خونسرد و میگن بد اخلاق. البته بد اخلاق كه نه، جدی.

حرفام كه تموم شد افسر وظیفه رو صدا كرد اومد تو اتاق:

سروان این آقا رو تو چه پستی گذاشتین؟ قربان ایشون تو گروه كمك آموزشی هستن

نخیر از این آقا استفاده كنین، بزارینش منشی ازش كار بكشین، معلومه بچه زرنگ و توانمندیه

قربان منشی داریم یكی، مهم نیست ایشون رو هم بكنین منشی اصلی و همه كارای مربوط به نامه نگاری و مسائل دفتر رو بهش توجیه كنین و ازش تا می تونین كار بكشین.

پدر شماها رو باید در آورد!! باید آموزش ببینین. فردا شماها هستین كه قرار وزیر و مقامات بالای مملكت شین!!

تا دیدم چه بلایی سرم بیاد گفتم قربان وزرای ما دكترا هستن من اصلا طرف این چیزا نمیرم

نخیر من پدر شماها رو در میارم، شماها قابلیت  های زیادی دارین...

تو دلم گفتم چه خریتی كردم از خودم تعریف كردم.دیگه كار از كار گذشته بودو ما شدیم منشی گروهان و به قول خود فرمانده چشم راست فرمانده.

رفتم تو دفتر افسرای آموزش و كلی بهشون غر زدم كه بابا بیخیال من شین. آخه همیشه میگفتن كه تو آموزشی هر چی كمتر تو چشم باشی و مسئولیت نداشته باشی بهتره. دیگه ما شدیم منشی و همش تو دفتر با افسرای آموزش سر مییكردم و دیگه از صف وایسادن و ورزش ها معاف بودم. دیگه بچه ها بهم میگفتن جناب سرهنگ و به شوخی هر كی بهم میرسید به احترام پا میكوبید.

غروب كه شد رفتیم شام، سیب زمینی و تخم مرغ. بعضی ها غر میزدن و منم كه این غذای دورانه حجم بدن سازیم بود كلی هم حال كردم باهاش. بعد از دو روز بالاخره وقت پیدا كردیم آزاد باشیم و یه خورده به خودمون برسیم. هوا تاریك شده بود. بچه ها مشغول واكس زدن پوتین هاشون بودن (كار هر شب) بعضی ها هم استراحت میكردن...

رفتم تو محوطه،سكوت، هوا یكم سرد شده بود. نمیدونم چرا دلم گرفته بود. یكم قدم زدم و باز فكر...

حس عجیبی بود، نه موبایلی، نه خبری از بیرون.. بد جوری بغض گلومو گرفته بود

نه مال دلتنگی نبود، سالیان ساله كه خیلی  پیش خانوادم نیستم. نمیدونم چه مرگم شده بودم. بد جور احساس تنهایی میكردم... گفتم تا این بغض كار دستم نداده برم پیش بچه ها یكم باهاشون شوخی كنم و از این حال و هوا در بیام.  ساعت 8 اینا بود كه دیگه هر كی ولو شده بود رو تختش. یكم با بچه ها حرف زدیم. ساعت 9.30 دیگه خاموشی بود و چراقا خاموش. خیلی خسته بودم ولی خوابم نمی برد. تو آسایشگاهه ما كه 48 نفر بودن یه چند نفری موقع خواب بد جور خر و پف میكردن كه از شانس من یكیش تخت سمت راستم بود و یكیشم سمت چپ. همچین اكویی داشتن كه صدای 5 باند دالبی هم چنین صدایی نداشت. چند بار به نگهبان گفتم تكونشون بده. ولی فقط چند دقیقه صداشون قطع میشد دوباره. یكم دستمال كاغذی لوله كردم گذاشتم تو گوشم ولی كارساز نبود ولی بالاخره انقدر خسته بودم خوابم ببرد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 شهریور 1396 04:41 ب.ظ
Greetings from Colorado! I'm bored to tears at work so I decided to
check out your website on my iphone during
lunch break. I love the information you
present here and can't wait to take a look when I get home.
I'm shocked at how fast your blog loaded on my phone ..
I'm not even using WIFI, just 3G .. Anyhow, excellent blog!
چهارشنبه 25 مرداد 1396 10:27 ق.ظ
I blog frequently and I really thank you for your information. This article has really peaked my interest.
I'm going to book mark your website and keep checking for new details
about once per week. I opted in for your RSS feed too.
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:17 ب.ظ
I am actually thankful to the holder of this web page who
has shared this impressive piece of writing at at this time.
شنبه 14 مرداد 1396 12:47 ق.ظ
Why people still make use of to read news papers when in this technological world everything is
accessible on web?
سه شنبه 13 تیر 1396 08:46 ب.ظ
Thanks for finally writing about >خاطرات یك سرباز
- روز چهارم- دومین روز اقامت در پادگان <Loved it!
جمعه 29 اردیبهشت 1396 03:31 ق.ظ
I think everything composed was very logical. But, consider this, what if you typed a catchier
post title? I ain't suggesting your information is not good., however what if you added a title that grabbed
folk's attention? I mean خاطرات یك سرباز - روز چهارم- دومین روز
اقامت در پادگان is kinda vanilla. You should peek at Yahoo's home
page and watch how they write article headlines to grab viewers interested.

You might add a video or a pic or two to get people interested about what you've got to say.
In my opinion, it might make your posts a little bit more interesting.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 11:40 ب.ظ
Wow! In the end I got a weblog from where I know how to actually get helpful facts regarding my study and knowledge.
جمعه 25 فروردین 1396 05:34 ق.ظ
Excellent post but I was wondering if you could write a litte more on this topic?
I'd be very thankful if you could elaborate a little bit further.
Appreciate it!
دوشنبه 21 فروردین 1396 06:57 ق.ظ
What's Happening i'm new to this, I stumbled upon this I've found
It positively helpful and it has helped me out loads.
I'm hoping to give a contribution & help different customers
like its helped me. Great job.
جمعه 9 بهمن 1388 09:24 ب.ظ
عكس این پستت خیلی خوشگل ولی فكر كنم این شما نباشیدچون شما بعضی روزها طلوع خورشید بیرون پادگان هستی
علی albat ke man nistam chon man azadam ;)
جمعه 11 دی 1388 01:15 ب.ظ
سلام علی جان.
چه کار خوبی کردی که خاطراتت رو می نویسی من عقیده دارم تو تنهایی نوشتن بهترین راه حله...
من دخترم سربازی رو به طور فیزیکی حس نمیکنم هیچ وقت اما تا حدی باهاش آشنایی داریم!
اون حس تنهایی و بغضی که نوشتی رو خیلی خوب حس میکنم...
جمعه 11 دی 1388 12:53 ب.ظ
سلام . وبلاگ خیلی خیلی خوبی داری ، این پستت هم خیلی جالب بود ! منم وبلاگم رو تازه ساختم ، اگه بشه با هم تبادل لینك كنیم كه بازدیدمون بره بالا خیلی خوب میشه ! اگه از وبلاگ من خوشت اومد منو با اسم آریایی نوشته لینك كن بعدم به من بگو با چه اسمی لینكت كنم ! مرسی ، موفق باشی
جمعه 11 دی 1388 12:35 ب.ظ
سلام دوست من.
وقت بخیر
وبتو دیدم خیلی عالیه
می تونی برای بالا بردن آمار وبت به وب زیر مراجعه کنی و ثبت نام کنی . من خودم دارم از این روش
استفاده می کنم خوب جواب میده , توضیحاتش تو خود سایتش هست می تونی بخونیش
اینم آدرسش: http://www.persian111.com/?rid=593204744

تنها کاری که باید بکنی اینه که ثبت نام کنی و لینک مربوط به خودتو به دیگران معرفی کنی تا آمارت بالا بره
تاکید می کنم بعد ثبت نام اگه لینک مربوط به خودتو به دیگران معرفی نکنی آمارت بالا نمیره پس حتما به دیگران
معرفی کن
در ضمن ما جزء اولین کسانی هستیم که تو این وبسایت ثبت نام می کنیم پس باید زودتر دست به کارشیم.
اگه در مورد ثبت نام مشکلی داشتی به من بگو راهنماییت کنم.فقط ایمیلت نباید اعداد داشته باشه.ثبت نام تو این سایت کاملا" رایگانه
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :